دختر تنهایی

خدایا برای تمامی نعمتهایی که به من دادی ممنونم حتی تنهایی.



آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به نام خدا

 تهمت زدن طبیعت آدم هاست، وقتی به هوای بارانی می گویند خراب ... !


نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 1:18 PM توسط دختر تنهایی| 6 نظر|

به نام خدا

دیشب تا دیر وقت بیدار بودم خیلی خسته بودم ولی هر کاری می کردم خوابم نمیبرد، دلیلش رو نمیدونم شاید خیلی چیزها و حرفها و برخوردها... بعضی وقتا به خودم می گم شاید من خیلی حساسم و نکته سنج که اینجوریم اما خوب این خصلتمه چیکار کنم؟ سختمه خیلی زیاد حتی عذاب می کشم ولی چه کنم اینجوری آفریده شدم !

- دیشب رفتم عینک بخرم (عینک قبلیم رو متأسفانه گم کردم) این شد که تصمیم گرفتم برم و یه عینک انتخاب کنم (از یه پاساژ تو منطقه امون) خلاصه توی هر مغازه ای میرفتم و عینک می خواستم انگار که فروشنده اش در آن واحد باهات صمیمی میشد و یه جوری حرف می زد که واقعا چندش آور بود! دیالوگها رو داشته باشین: اینو بزن، وای چقد بهت میاد خوشگل شدی و از این حرفهای دسته بیلی مزخرف ...

خیلی داشتم نگاه می کردم به برخورد دیگران دیدم نه همه براشون عادیه خیلی ریلکس می آن و می گن و می خندن و سرآخر هم یه عینک به پیشنهاد مدیریت مغازه خریداری می کنن و خوشحال و شاد و خندان می رن بیرون و من هاج و واج مانده و انگشت به دهان رسماً ...

خوب مملکت اسلامی است دوستان! فکر بد نکنید مثل بنده یه وقت جان خودتون ...

- من یه دوستی دارم که خیلی هم دوستش دارم و فوق العاده آدم خوب و پاکیه اما من واقعا نمیفهمم چی میگه به خدا واقعاً درک نمیکنم حرفاش رو هر دفعه یه جوری حرف می زنه! بخدا من نمیتونم تشخیص بدم که این آدم چه مانیفستی داره ای ! توی هر شرایطی حرفاشو عوض می کنه و یه چیز دیگه می گه و فوق العاده حساس و زودرنجه واقعاً سخته توی این جامعه و با این آدمها کنار اومدن خیلی سخته! و در عین حال دردناک !!!!

خودم بیشتر عذاب می کشم تمام تلاشمو دارم می کنم ولی ...

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 12:37 PM توسط دختر تنهایی| 7 نظر|

به نام خدا

امروز از اون روزایی هستش که حال خودمو نمیفهمم! واقعاً نمیدونم خوبم یا بد؟ هر چی گشتم نه دلیلی برای خوب بودن پیدا کردم و نه بد بودن! ولی اینو می دونم یه چیزی داره اذیتم می کنه! به تازگی نفر خدماتی شرکتی که توش کار می کنم رفت و به جای ایشون یه آقا پسر جوان حدوداً 21 ساله استخدام شد! یه پسر خوش تیپ و قد بلند! همش دارم به خودم می گم خوب شاید واقعاً نیاز داره این کار رو انجام میده و یا هزاران دلیل دیگه! ولی بازم نمیتونم دل خودمو راضی کنم که کار کاره دیگه! ربطی به سن و سال و چهره نداره! همین الان چایی سر میزم گذاشت!

نمیدونم خجالت می کشم از خودم و از جامعه ام! کاش من وزیر یا معاون یا رئیس جمهور بودم بخدا اولین کاری که می کردم ایجاد اشتغال بود برای همه جوونها! میدونم حرفام شعاری و کلیشه ای هستش ولی واقعاً از ته دل دوست دارم تو این پوزیشن ها بودم و کاری از دستم برمی اومد! چه حالی می داد ای خدا!

خیلی دوست دارم همه جوونها خوشبخت باشن و زندگیشون خوب باشه خدایا خودت به همه ماها کمک کن تا عاقبت به خیر بشیم!آمین

راستی اینم عکس منه!


 

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 2:43 PM توسط دختر تنهایی| 4 نظر|

به نام خدا

پشت میز کارمم -یعنی تقریباً اکثر اوقات این وضعیتمه- اتاقم پنجره نداره اما صدای بارون اونقد شدیده که به وضوح داره شنیده میشه! ناخودآگاه صدا منو به خودش جذب می کنه بلند می شم و می رم پشت پنجره و بیرون رو نگاه میکنم قطره های بارون که نمیشه یه جورایی بهشون گفت قطره اونقد شدیدن که خیلی مرتب و درشت رو زمین غلط می زنند. به پنجره اتاق می خورن و سُر می خورن پایین! انگار همشون سرنوشتی مختومه دارن! 

یه جورایی خودمو تو ذهنم در کنارشون تداعی می کنم دلم می خواست الآن توی خیابون راه می رفتم و یه هنز فری تو گوشم بدون چتر!!! دلم می خواست بارون بودم اونقد پاک، ناب و خالص!

اونقد می رفتم و توی دلم دعا می کردم و از خدا می خواستم که کمکم کنه و دستمو بگیره و چشم ازم برنداره! آخه مامانم یه چیزی همیشه میگه :

دعا زیر بارون اگه با نیت و از ته دل خواسته بشه بی شک برآورده میشه!

دلم می خواد دعا کنم با نیت و از ته دل ...

از خیس شدن هم هراسی نداشته باشم چون خدا رو در کنارم حس می کنم مثه این قطره های بارون که با همدیگه این همه حس خوب و زیبا رو به انسان منتقل می کنن !


نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391ساعت 2:13 PM توسط دختر تنهایی| 6 نظر|

به نام خدا

دلم می خواد بنویسم درباره خیلی چیزها ولی نمیتونم !!!!!!!!

درد من الان ناتوانی در نوشتن است نه ناتوانی از اندیشیدن!

سخت است هزاران حرف نگفته باشد و تو نتوانی بگویی!

نوشته شده در شنبه 19 فروردین ماه سال 1391ساعت 3:04 PM توسط دختر تنهایی| 2 نظر|

1 2 3 4 5 6 7 8 >>
Design By : Mihantheme